قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه / تله موش(پندانه)

تله موش(پندانه)

موشی در خانه ی صاحب مزرعه، تله موش دید.
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطی ندارد…
ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزید و سپس از آن مرغ، برایش سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان از زن مزرعه دار، سر بریدند. زن مزرعه دار زنده نماند و مُرد. گاو را برای مراسم ترحیم کُشتند.
«و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد. »
کلیله و دمنه
🔅امام صادق علیه السّلام فرمود:
خدای متعال می‌فرماید: مردم خانواده من هستند، پس محبوبترین آنان نزد من کسانی هستند که با مردم مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهای آنان کوشاتر باشند.
«الکافی، ج ۲، ص ۱۹۹»

مطلب پیشنهادی

متفاوت اندیشیدن(پندانه)

میگویند هنگامی که در #آمریکا همه در جستجوی طلا بودند ، یک نفر با فروش …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + چهارده =