قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / ۱۳۹۶ / مهر

بایگانی ماهانه: مهر ۱۳۹۶

بانکداری اسلامی؟؟

رجبعلی هوایی معروف به رجب علی صراف از تجار بنام شیراز بود، مغازه اش در نبش ورودی بازار وکیل و کارش حواله دادن پول و صرافی بود و البته پول با دو درصد سود به افراد نیازمند هم وام میداد. عوام او را نزول‌خوار میگفتند. بالاخره رجبعلی عزم زیارت خانه …

توضیحات بیشتر »

عشق و دید مردم(+عالی)

دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. با شوهرش آمده بود…وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت… تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت. وقتی رفتند هرکسی چیزی …

توضیحات بیشتر »

عشق(+عالی)

دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. با شوهرش آمده بود…وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت… تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت. وقتی رفتند هرکسی چیزی …

توضیحات بیشتر »

حلزون درون!

خلیجی در جنوب ایتالیا زیستگاه نوعی چتر دریایی به نام « مدوز» و انواع حلزون های دریایی است. چتر دریایی هر از گاه یک بار حلزون های کوچک دریا را قورت می دهد و آن ها را به مجرای هاضمه اش انتقال می دهد . اما پوسته ی سخت حلزون …

توضیحات بیشتر »

افراد مذهبی و جدّی آمریکایی

تیلورِ آمریکایی که به تازگی به اسلام رسیده بود گفت من می‌دانم چرا شماها دوستانِ رضا من را به این جلسه دعوت کرده‌اید. بگذارید من وقت شماها را تلف نکنم. باشه، قبول دارم. من برمیگردم سر زندگی با رضا. اما سه تا شرط دارم: ۱- رضا باید مسلمان شود و …

توضیحات بیشتر »

داستان اداره جات

مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد. مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود. سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود. شیر فکر …

توضیحات بیشتر »

پسرکی دو سیب داشت؟

پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیبو هاتو به من میدی؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب ! لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز …

توضیحات بیشتر »

دزدی آرد

آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی می کرد . هرکسی گندمی را نزد او برای آردکردن می برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمی داشت ، مردم ده بااینکه دزدی آشکار وی را می دیدند ، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره …

توضیحات بیشتر »

لذت صداقت(+عالی)

ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ، ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺗﯿﻠﻪ ﻭﺩﺧﺘﺮﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺴر ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﯿﻠﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ وﺗﻮ هم ﻫﻤﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ، ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ … ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ زیباترین ﺗﯿﻠﻪ ﺭﻭ یواشکی برداشت و ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺩﺍﺩ، …

توضیحات بیشتر »