قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان

داستان

جیگرم کباب شد بیچاره دختره

روایت واقعی از تبعیض شغلی علیه دختران با حجاب این متن جای دق داره، نه بخاطر حجاب دختر، به خاطر اینکه اجبار براش کردن و آدم مجبور کسی نمیفهمه مگر مجبورش کنن که بدترین ظلم دنیاس. ۱ – همیشه در منبرها و جلسات تفسیر قرآن ماه مبارک حاضر بود. دختری …

توضیحات بیشتر »

هزار و یک شب بخش چهارم(حمید عاملی)

      این پست شامل داستان شایان مصری است.(دوستان در بین قسمت ها دو قسمت کمه من این تعداد تونستم پیدا کنم برای شما عزیزان) قسمت اول/ دوم / سوم یافت نشد/  چهارم / پنجم / ششم / هفتم / هشتم / نهم دهم / یازدهم / دوازدهم / سیزدهم یافت نشد / چهاردهم / پانزدهم یافت نشد …

توضیحات بیشتر »

هاروارد(پندانه)

تحقیقی که ۷۵ سال طول کشیده (توسط دانشگاه هاروارد) راز خوشبختی رو بر اعلام کرد،این عامل نه پوله، نه شهرت، بلکه راز خوشبختی و شادی انسان، داشتن روابط خوب و سالم با خانواده و دوستانه … نیازی به ۷۵ سال تحقیق نبود… 🔆 پیامبر اکرم (ص) در ۱۴ قرن پیش …

توضیحات بیشتر »

تله موش(پندانه)

موشی در خانه ی صاحب مزرعه، تله موش دید. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطی ندارد… ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزید و سپس از آن مرغ، برایش سوپ …

توضیحات بیشتر »

دو نفر به صد نفر(پندانه)

کاروانی از شهری به حاکم شکایت بردند که : دو راهزن، کاروان صد نفری ما را غارت کردند! حاکم با تعجب پرسید: چگونه صد کس با دو تن برنیامده اند؟! یکی از آنان در پاسخ گفت: آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها! امام علی ( …

توضیحات بیشتر »

چقدر زیبا(پندانه)

سهراب سپهری چقدر زیبا گفت: ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ! ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ… ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ… ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ… ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ… ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ… …

توضیحات بیشتر »

از خدا پرسیدم

از خدا پرسیدم چرا آدمای بی بند و بار باحال‌ ترن؟ چرا با اونایی که دیگران رو مسخره میکنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟ چرا اونایی که خیانت میکنن، تهمت میزنن، غیبت میکنن، دروغ میگن موفق‌ ترن؟ چرا همیشه بدا بهترن!؟ پرسید: پیش من یا پیش مردم؟ دیگه چیزی نگفتم!

توضیحات بیشتر »

خدا(پندانه)

🔸مرد و زنی نزد حکیمی رفتند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. 🔸مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند. چرا با …

توضیحات بیشتر »