قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان (صفحه 20)

داستان

مرموز؟؟

من حافظه خوب برای حفظ کردن اسم ها ندارم، به همین خاطر همون روزی که اومدم برای هر کدوم از همکارام اسم گذاشتم و اسم اون مرموز بود.چون واقعا مرموز بود،انگار خیلی چیز ها رو میدونست و نمیگفت، موهای بلند مجعد که هیچوقت نمیبستشون، عینک معمولی که انگار از سال …

توضیحات بیشتر »

عابد پرخور؟

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخورد و تا سحر نماز زیاد بخواند. صاحب‌ دلی این حکایت بشنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار فاضل‌تر بودی. اندرون از طعام، خالی دار تا در او نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علّت آن که …

توضیحات بیشتر »

پند شیطان؟

شیطان به حضور حضرت موسی علیه السلام آمد و گفت: میخواهی تو را هزار و سه پند بیاموزم فرمود:آنچه که میدانی من بیشتر میدانم، نیازی به پند تو ندارم. جبرئیل امین، نازل شد و عرض کرد: یا موسی خداوند میفرماید: هزار پند او فریب است اما سه پند او را …

توضیحات بیشتر »

مکافات عمل…

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید… به مچ پای بیمار اشاره کردم …

توضیحات بیشتر »

کدا خدا گفت؟

کدخدای ده گفت: اگر با برادرت در افتادی و می خواهی او را بکشی، اول بنشین و چپقت را چاق کن. چپق اول که تمام شد، متوجه می شوی که روی هم رفته برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است و خود را راضی می کنی که تنها با چوب …

توضیحات بیشتر »

گریه مادر و خدا(+عالی)

مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست… فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟ مادر …

توضیحات بیشتر »

زن غرغرو…

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و …

توضیحات بیشتر »