قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان (صفحه 30)

داستان

معنی زن چیست؟

از حکیمی پرسیدند: معنی زن چیست؟ با تبّسم گفت: لوحی از شیشه است که شفّاف بوده و باطنش را می توانی ببینی. اگر با مدارا او را لمس کنی درخشش افزون می شود و صورت خود را در آن مى بینی اما اگر روزی آن را شکستی جمع کردن شکسته …

توضیحات بیشتر »

بدترین دردها چیست؟

از جوانی پرسیدند بدترین دردها چیست؟ گفت :درد دندان و داشتن همسر بد. پیری این مطلب را شنید و گفت: دندان را میتوان کشید و همسر را میتوان طلاق داد. بدترین دردها درد چشم  و داشتن فرزند بد است! نه چشم را میتوان جدا کرد و نه نسبت فرزند را …

توضیحات بیشتر »

چرا ما وقتى عصبانى هستیم فریاد می‌زنیم؟

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم فریاد می‌زنیم؟ یکی از شاگردان گفت: چون ، آرامش خود را از دست می‌دهیم. استاد پرسید: درست است امّا چرا با وجودى که طرف کنارمان هست باز داد می‌زنیم ؟ هیچکس جواب درستی نداد , سرانجام استاد گفت : هنگامى که …

توضیحات بیشتر »

لقمان برده خواجه توانگری بود

لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد …

توضیحات بیشتر »

ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ؟

رﻭﺯﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ‏(ﻉ) ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﻣﻠﮑﻮﺗﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻫﺶ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ: ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ؛ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ: ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﻭ. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺍﻭ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ! ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ …

توضیحات بیشتر »

نیمه شب خواب دید که …

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت نیمه شب خواب دید که بیگناه است پس او را آزاد کرد پادشاه گفت حاجتی بخواه درویش گفت :وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی!!! نامردی نیست که از دیگری حاجت بخواهم؟

توضیحات بیشتر »

پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد…

پیرمردی باهمسرش درفقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب،همسر پیرمرد ازاو خواست تا شانه ای برای او بخرد تا موهایش را سروسامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده ودرتوانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم… پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد. …

توضیحات بیشتر »

حکایت شایان مصری( هزار و یک شب ۷)

داستان های هزار و یک شب (۷) به کوشش حمید عاملی راوی : آرش شایان مصری – قسمت اول حجم   ۱۰  Mb شایان مصری – قسمت دوم حجم   ۱۱  Mb شایان مصری – قسمت سوم حجم   ۱۲  Mb شایان مصری – قسمت چهارم حجم   ۱۰  Mb شایان مصری …

توضیحات بیشتر »

چوپانی گله را به صحرا برد…

چوپانی گله را به صحرا برد. به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک …

توضیحات بیشتر »

وقتی همسرم را انتخاب کردم …

جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، …

توضیحات بیشتر »