قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان (صفحه 30)

داستان

ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ؟

رﻭﺯﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ‏(ﻉ) ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﻣﻠﮑﻮﺗﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻫﺶ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ: ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ؛ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ: ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﻭ. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺍﻭ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ! ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ …

توضیحات بیشتر »

نیمه شب خواب دید که …

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت نیمه شب خواب دید که بیگناه است پس او را آزاد کرد پادشاه گفت حاجتی بخواه درویش گفت :وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی!!! نامردی نیست که از دیگری حاجت بخواهم؟

توضیحات بیشتر »

پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد…

پیرمردی باهمسرش درفقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب،همسر پیرمرد ازاو خواست تا شانه ای برای او بخرد تا موهایش را سروسامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده ودرتوانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم… پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد. …

توضیحات بیشتر »

حکایت شایان مصری( هزار و یک شب ۷)

داستان های هزار و یک شب (۷) به کوشش حمید عاملی راوی : آرش شایان مصری – قسمت اول حجم   ۱۰  Mb شایان مصری – قسمت دوم حجم   ۱۱  Mb شایان مصری – قسمت سوم حجم   ۱۲  Mb شایان مصری – قسمت چهارم حجم   ۱۰  Mb شایان مصری …

توضیحات بیشتر »

چوپانی گله را به صحرا برد…

چوپانی گله را به صحرا برد. به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک …

توضیحات بیشتر »

وقتی همسرم را انتخاب کردم …

جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، …

توضیحات بیشتر »

ازدواج و شب زفاف جوبیر و زلفا

داستان واقعی خواستگاری، ازدواج و شب زفاف جوبیر و زلفا ابوحمزه ثمالی می گوید: در خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السلام نشسته بودم که خادم حضرت آمد و برای مردی اجازه ی ورود خواست. و امام نیز اجازه داد. مرد تازه وارد سلام کرد. حضرت به او جواب داد …

توضیحات بیشتر »

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد!!

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد . فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن. یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن . یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی …

توضیحات بیشتر »

داستان درویش و کریم خان چه بود؟

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم …

توضیحات بیشتر »