قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان (صفحه 33)

داستان

اون پدر من نیست!!!

پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.» پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را …

توضیحات بیشتر »

حکایت مرد ماهیگیر و عفریت(هزار و یک شب قسمت ۳)

داستان های هزار و یک شب (۳) به کوشش حمید عاملی راوی : آرش   مرد ماهیگیر و عفریت-قسمت اول حجم   ۲۴/۴  Mb         مدت زمان: ۱۷:۴۵ مرد ماهیگیر و عفریت-قسمت دوم حجم  ۲۴ Mb             مدت زمان : ۱۷:۲۷ مرد …

توضیحات بیشتر »

حکایت بازرگان و عفریت(هزار و یک شب قسمت ۲)

    داستان های هزار و یک شب (۲) به کوشش حمید عاملی راوی : آرش بازرگان و عفریت-قسمت اول حجم: ۲۲/۴ Mb    مدت زمان : ۱۶:۱۵   بازرگان و عفریت-قسمت دوم  حجم: ۲۳/۵ Mb    مدت زمان : ۱۷:۰۷   بازرگان و عفریت-قسمت سوم  حجم: ۲۴/۳ Mb    مدت زمان : ۱۷:۳۸ بازرگان …

توضیحات بیشتر »

کوتاهترین داستان پیامکی

در نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پیامکی که در اندیمشک برگزار شد، پس از دو مرحله داوری ۴۰ اثر و در مرحله سوم ۱۰ اثر برگزیده انتخاب شد که در پایان داستان «بیست سال بعد» نوشته «عادل حیاوی» به عنوان داستان برگزیده این جشنواره معرفی شد. این داستان علاوه بر …

توضیحات بیشتر »

همه چهار زن دارند!!!!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بودکه ۴ زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر  دوست داشت  و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد..  بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد . زن سومش را هم خیلی دوست …

توضیحات بیشتر »

روش شهید بابایی برای فرار از گناه

یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا می گفت : توی آمریکا دوره ی خلبانی می دیدیم . یک روز روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطلبی نوشته بود که نظر همه را جلب کرده بود . مطلب این بود : « دانشجو بابایی ساعت ۲ …

توضیحات بیشتر »

ای کاش مسئله گو می شدی

ای کاش مسئله گو می شدی محدث قمی برای فرزند بزرگش نقل کرده است: وقتی کتاب منازل الاخره را تألیف کردم، کتاب به دست شیخ عبدالرزاق مسئله گو – که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه مسئله می گفت- افتاد. مرحوم پدرم کربلایی محمد رضا از علاقه …

توضیحات بیشتر »

داستان قشنگ نمازگزار و شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره …

توضیحات بیشتر »

به خودم کمک می کنم

پدر پیر مرد جوانی در حال مسافرت مریض شد وقتی وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت،پسر او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و …

توضیحات بیشتر »