قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان (صفحه 4)

داستان

قاضی و امانت(پندانه)

روزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم. 🔸قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار …

توضیحات بیشتر »

قضاوت و معلمی(پندانه)

شخصی آشنا از معلم میپرسه:شماکه قاضی بودید،،چرا قضاوت را رها کردید و معلم شدید؟ 🔸ایشون جواب میدن: چون وقتی به مراجعین ومجرمینی که پیش من می آمدند دقیق میشدم،،میدیدم اکثراً کسانی هستند که یا آموزش ندیده اند ویا دیدگاه درستی ندارند..بخودم گفتم:بجای پرداختن به شاخ وبرگ،باید به اصلاح ریشه بپردازیم. …

توضیحات بیشتر »

جناب قاضی …

آقای آملی لاریجانی شخصا پیگیری فرمایید! 🔸نامش هامان است، دو ساله است، شش ماه بعد از شهادت بابا جانش منوچهر سعیدی، به دنیا آمده . . 🔸بابایش مدافع حرمی است اهل قروه که خرداد ۹۴ در الرمادی عراق به شهادت رسید و پیکر سوخته اش به میهن بازگشت .‌.. 🔸در …

توضیحات بیشتر »

رنگ رژتون قشنگه(پندانه)

صد متر جلو تر یه خانمى کنار خیابون ایستاده بود راننده ى تاکسى بوق زد و خانم رو سوار کرد چند ثانیه گذشت 🔹راننده تاکسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه خانم مسافر: ممنون 🔹راننده تاکسى : لباتون رو برجسته کرده خانم مسافر سایه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پایینُ …

توضیحات بیشتر »

دخترکی دستفروش(پندانه)

عکاسی از دخترکی دستفروش که زیرباران جوراب میفروخت عکسی گرفت… آن عکس بهترین عکس سال شد… 🔹عکاس بهترین عکاس سال شد و جایزه گرفت… کتابی درمورد آن عکس نوشته شد… نویسنده اش بهترین نویسنده شد و جایزه ای گرفت… 🔹از آن کتاب فیلمی ساخته شد…آن فیلم پر بیننده ترین فیلم …

توضیحات بیشتر »

می‌گویند پسری؟

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، …

توضیحات بیشتر »

سرش بریده؟(پندانه)

چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم : خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چکارش کردید؟؟؟؟ 🔺گفت سرش را بریدیم !! همسایه ها همه شاکی بودند و میگفتند : خروس شما ما را صبح ها از خواب بیدار میکند… 🔺آنجا بود …

توضیحات بیشتر »

دختر زیبایی؟

ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ آﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ ﺝ ﭖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻧﻮﺷﺖ : ﻣﻦ ۲۴ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ. ﺟﻮﺍﻥ ، ﺯﻳﺒﺎ، ﺧﻮﺵﺍﻧﺪﺍﻡ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻫﺴﺘﻢ … ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺷﻤﺎﺩﺭﺁﻣﺪﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺪﻳﺮﺷﺮﻛﺖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ : ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻳﮏ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﭽﻪ …

توضیحات بیشتر »

جردن یک نفر!

یکی از خان های بختیاری هر روز که فرزندانش را به مدرسه میفرستاد، خدمتکار خانه به نام ابوالقاسم را با فرزندانش میفرستاد تا مراقب آنها باشد. ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد و همان جا میماند تا مدرسه تعطیل میشد و دوباره آنها را به منزل میبرد. …

توضیحات بیشتر »