قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه

داستان کوتاه

دو نفر به صد نفر(پندانه)

کاروانی از شهری به حاکم شکایت بردند که : دو راهزن، کاروان صد نفری ما را غارت کردند! حاکم با تعجب پرسید: چگونه صد کس با دو تن برنیامده اند؟! یکی از آنان در پاسخ گفت: آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها! امام علی ( …

توضیحات بیشتر »

چقدر زیبا(پندانه)

سهراب سپهری چقدر زیبا گفت: ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ! ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ… ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ… ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ… ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ… ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ… …

توضیحات بیشتر »

از خدا پرسیدم

از خدا پرسیدم چرا آدمای بی بند و بار باحال‌ ترن؟ چرا با اونایی که دیگران رو مسخره میکنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟ چرا اونایی که خیانت میکنن، تهمت میزنن، غیبت میکنن، دروغ میگن موفق‌ ترن؟ چرا همیشه بدا بهترن!؟ پرسید: پیش من یا پیش مردم؟ دیگه چیزی نگفتم!

توضیحات بیشتر »

خدا(پندانه)

🔸مرد و زنی نزد حکیمی رفتند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. 🔸مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند. چرا با …

توضیحات بیشتر »

قاضی و امانت(پندانه)

روزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم. 🔸قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار …

توضیحات بیشتر »

قضاوت و معلمی(پندانه)

شخصی آشنا از معلم میپرسه:شماکه قاضی بودید،،چرا قضاوت را رها کردید و معلم شدید؟ 🔸ایشون جواب میدن: چون وقتی به مراجعین ومجرمینی که پیش من می آمدند دقیق میشدم،،میدیدم اکثراً کسانی هستند که یا آموزش ندیده اند ویا دیدگاه درستی ندارند..بخودم گفتم:بجای پرداختن به شاخ وبرگ،باید به اصلاح ریشه بپردازیم. …

توضیحات بیشتر »

جناب قاضی …

آقای آملی لاریجانی شخصا پیگیری فرمایید! 🔸نامش هامان است، دو ساله است، شش ماه بعد از شهادت بابا جانش منوچهر سعیدی، به دنیا آمده . . 🔸بابایش مدافع حرمی است اهل قروه که خرداد ۹۴ در الرمادی عراق به شهادت رسید و پیکر سوخته اش به میهن بازگشت .‌.. 🔸در …

توضیحات بیشتر »

رنگ رژتون قشنگه(پندانه)

صد متر جلو تر یه خانمى کنار خیابون ایستاده بود راننده ى تاکسى بوق زد و خانم رو سوار کرد چند ثانیه گذشت 🔹راننده تاکسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه خانم مسافر: ممنون 🔹راننده تاکسى : لباتون رو برجسته کرده خانم مسافر سایه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پایینُ …

توضیحات بیشتر »

دخترکی دستفروش(پندانه)

عکاسی از دخترکی دستفروش که زیرباران جوراب میفروخت عکسی گرفت… آن عکس بهترین عکس سال شد… 🔹عکاس بهترین عکاس سال شد و جایزه گرفت… کتابی درمورد آن عکس نوشته شد… نویسنده اش بهترین نویسنده شد و جایزه ای گرفت… 🔹از آن کتاب فیلمی ساخته شد…آن فیلم پر بیننده ترین فیلم …

توضیحات بیشتر »