قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 10)

داستان کوتاه

چه داستان غم انگیزی؟

چه داستان غم انگیزی دارد اینجا کم ارزش ترین پول دنیا را کدام کشور دارد……………. کشوری که زیرک ترین رهبر جهان را دارد. کشوری که دومین منابع گاز جهان را دارد. کشوری که سومین منابع نفت جهان را دارد. کشوری که یک ششم از ذخایر سنگهای قیمتی جهان را دارد. …

توضیحات بیشتر »

چوپانی نماز مرده خواند!

مردﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟ » ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏» ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ …

توضیحات بیشتر »

مستحبه پهن بریزی تو قبر؟

مردی تعریف میکرد: در مراسم کفن ودفن شخصی شرکت کردم دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند ،توی کف قبر ریختن.از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که : این چه رسمی ست که شما دارید؟ گفت: …

توضیحات بیشتر »

اولین پزشک ایرانی

دکتر ابوالقاسم بختیار اولین پزشک ایرانی است که تا سن ٣٩سالگی تحصیلات ابتدایی داشت و خدمتکار یکی از خوانین بزرگ بختیاری بود او هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد وهمان جا می ماند تا مدرسه تعطیل می شد و دوباره آنها را به منزل میبرد دبیرستانی که فرزندان …

توضیحات بیشتر »

دکتر حسابی و ظلم؟

ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ : ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺷﻔﺎﻫﯽ! ﻫﻤﺎﻥ لحظه ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﺻﻼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﮐﺘﺒﯽ! ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ : همینی ﮐﻪ ﻫﺴﺖ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ …

توضیحات بیشتر »

بایزید بسطامی و زن احمد؟

این روزها به یمن شبکه های اجتماعی دوستی های مجازی نیز شکل گرفته ، زنی که در رختخواب در کنار همسرش است ولی با گوشی با مردی که همکار یا عضو یک گروه هستند چت می کند مرد نیز به بهانه های واهى همسر خود را می پیچاند تا با …

توضیحات بیشتر »

‍ پیرمردی صاحبِ?

‍ دانلود ویدیو پیرمردی صاحبِ مال و منال می‌گذشت از عمر او هشتاد سال با خودش گفتا که پیر و خسته‌ام شادم از عهدی که با خود بسته‌ام تا نمُردم هر چه دارم وانهم سهم فرزندان همین حالا دهم بچه‌ها را مطلع زین کار کرد پافشاری کرده و اصرار کرد …

توضیحات بیشتر »

در انتهای کوچه …

در انتهای کوچه بن بست محله، اتومبیل قدیمی زشتی هست که سالهاست دور انداخته شده. یک هیلمن سبز فرسوده، که حالا بدل شده به یک زباله دان بدبو. زیر چرخ پنچر و پوسیده عقبی، یک بچه گربه فلج پناه گرفته. از حدود دوماه پیش. گاهی برایش شیر یا غذا می …

توضیحات بیشتر »

خیلی دلم سوخت(+عالی)!

لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا… نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود…. انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن… صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود… اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی …

توضیحات بیشتر »

نیکی با منت؟

اربابی یکی را کشت و زندانی شد. و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد. شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، تونلی به داخل زندان زد و نیمه شب او را از زندان فراری داد. اسبی برایش مهیا کرد و اسب خود سوار شد. اندکی از …

توضیحات بیشتر »