قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 10)

داستان کوتاه

آزادی

پدر بزرگم مردی آزادی خواه بود پیش از آنکه تیر بارانش کنند تمام شعرهایش را پای درخت انار باغچه چال کرد من هیچوقت شعرهایش را نخواندم اما از انارهای باغچه می شود فهمید “آزادی” باید سرخ و شیرین باشد…! (عبدالرضا مولوی)

توضیحات بیشتر »

فقیری

فقیری سه عدد پرتقال خرید اولی رو پوست کَند خراب بود دومی رو پوست کَند اونم خراب بود بلند شد لامپ رو خاموش کرد و سومی رو خورد. گاهی وقتا باید خودمون را به ندیدن و نفهمیدن بزنیم تا بتونیم زندگى کنیم…! وقتى گرسنه اى یه لقمه نون خوشبختیه وقتى …

توضیحات بیشتر »

ایمان و اعتقاد

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود . حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس …

توضیحات بیشتر »

چرک مرده

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت … گِلی شد. من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود. ولی نشد … بعدها هر چه شستمش پاک نشد. حتی یکبار به خشکشویی …

توضیحات بیشتر »

مشکل محکم تر

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. یک شیشه وسط یک آکواریوم بزرگ گذاشت و آن را دو نیم کرد. در یک سمت ماهی بزرگی قرار داد و در سمت دیگر یک ماهی کوچک که غذای مورد علاقه دیگری بود. ماهی بزرگ بارها به ماهی کوچک حمله کرد و هربار به …

توضیحات بیشتر »

شانس های بزرگ

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، …

توضیحات بیشتر »

مردی نابینا و حقارت

مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود. پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به …

توضیحات بیشتر »

رضای خدا

عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود. روزی به آبادی دیگری رفت عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت. مردی که آنجا بود عابد را …

توضیحات بیشتر »

شهر مونتری

سالیان سال،شهر مونتری در کالیفرنیا بهشت پلیکان ها بود.این شهر محل بسیاری از کارخانجات کنسرو ماهی بود.در واقع خیابانی به نام راسته کنسروسازی در این شهر هست. پلیکان ها به این علت این شهر را دوست داشتند که ماهیگیران صیدشان را تمیز می کردند و پس مانده ها را دور …

توضیحات بیشتر »

قانون های من درآوردی؟

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد این روال سال ها ادامه پیدا …

توضیحات بیشتر »