قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 20)

داستان کوتاه

شما چطور می بینید??(+عالی)

نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه:”چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید …

توضیحات بیشتر »

مسلمانی به چیست؟

واعظی پرسید ز فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت هم کلید زندگیست گفت؛زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست آن هم ارمنیست پروین اعتصامی

توضیحات بیشتر »

سرباز؟

سرباز:میشه برم دوستمو ک زخمی شده نجات بدم؟؟ فرمانده:ارزش نداره تا بری اون مرده.. ولی سرباز رفت و با جنازه ی دوستش برگشت. فرمانده:دیدی گفتم ارزش نداره. سرباز:چرا داشت،وقتی رسیدم بالای سرش گفت:میدونستم ک میای رفیق.

توضیحات بیشتر »

داستان چوپان راستگو؟

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. …

توضیحات بیشتر »

بگو ان شاءا…

روزی همسر ملا از او پرسید: فردا چه می کنی؟ گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.. همسرش گفت: بگو ان شاءا… او گفت: ان شاءا… ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی. از …

توضیحات بیشتر »

مردم چهار دسته اند:

حکیمی به شاگردان خود چنین پند میداد: عزیزان من! مردم چهار دسته اند: یک دسته از آنها دانا هستند و می دانند که دانا هستند، از آنها درس بیاموزید. دسته دیگر دانا هستند ولی نمی دانند که دانا هستند، آنها فراموش کار می باشند، به آنها یادآوری کنید. دسته سوم …

توضیحات بیشتر »

برزگر و مرضیه؟

روی تخت که دراز می‌کشیدم، حواسم به تلفنِ توی راهرو بود که مرتب زنگ می‌خورد. هر بار یکی از بچه‌ها را صدا می‌کردند، اما در همه این سال‌ها هیچ‌کس به من زنگ نزده بود. دوباره صدای زنگِ تلفن آمد. یکی گوشی را برداشت و بعد داد زد: «برزگر. برزگر!» تا …

توضیحات بیشتر »

پسرک …

پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید : خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد! پسرک گفت، زیباست، چه کفش های قشنگی دارید ! زن لبخندی زد و با غرور …

توضیحات بیشتر »