قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 20)

داستان کوتاه

نجس ترین چیزها…

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می‌آید که نجس‌ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مأمور می‌کند که برود و این نجس‌ترین نجس‌ها را پیدا کند. پادشاه می‌گوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را بداند می‌بخشد. وزیر هم عازم سفر …

توضیحات بیشتر »

لااله الاالله…

شیخی:بود که  به شاگردانش :عقیده می آموخت ، لااله الاالله یادشان می داد ، آنرا برایشان شرح می داد و بر اساس آن تربیتشان می کرد. روزی یکی از شاگردانش طوطیای برای او هدیه آورد، زیرا شیخ پرورش پرندگان را بسیار دوست می داشت. شیخ همواره طوطی را محبت می کرد …

توضیحات بیشتر »

گوشت ملت(عالی)

از سلطان ظالمی پرسیدند: چه می خوری؟ گفت:گوشت ملت. گفتند چه مینوشی؟ گفت:خون ملت. گفتند چه میپوشی؟ گفت:پوست ملت. گفتند اینها را از کجا می اوری؟ گفت:از جهل ملت. گفتند چگونه این جهل را نگاهداری می کنی؟ گفت:در جعبه ای طلایی به نام “مقدسات” گفتند از این جعبه چگونه محافظت …

توضیحات بیشتر »

شما چطور می بینید??(+عالی)

نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه:”چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید …

توضیحات بیشتر »

مسلمانی به چیست؟

واعظی پرسید ز فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت هم کلید زندگیست گفت؛زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست آن هم ارمنیست پروین اعتصامی

توضیحات بیشتر »

سرباز؟

سرباز:میشه برم دوستمو ک زخمی شده نجات بدم؟؟ فرمانده:ارزش نداره تا بری اون مرده.. ولی سرباز رفت و با جنازه ی دوستش برگشت. فرمانده:دیدی گفتم ارزش نداره. سرباز:چرا داشت،وقتی رسیدم بالای سرش گفت:میدونستم ک میای رفیق.

توضیحات بیشتر »

داستان چوپان راستگو؟

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. …

توضیحات بیشتر »

بگو ان شاءا…

روزی همسر ملا از او پرسید: فردا چه می کنی؟ گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.. همسرش گفت: بگو ان شاءا… او گفت: ان شاءا… ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی. از …

توضیحات بیشتر »