قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 3)

داستان کوتاه

وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟(پندانه)

استادى از شاگردانش پرسید: «چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟» 🔺شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: «چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.» 👤استاد پرسید: «این که آرامشمان …

توضیحات بیشتر »

خواب بر نمی خیزی(پندانه)

روزی خواجه ای در میان گروهی از عوام، اندر فواید سحر خیزی سخن می راند 🔺که ای مردم همانند من که همواره صبح زود از خواب برمی خیزم عمل کنید که فواید بسیاری بر آن است. 👤بهلول که در آن جمع بود گفت: 🔺ای خواجه!!؟ تو از خواب بر نمی …

توضیحات بیشتر »

فلانی پشت سرت

👤مردی نزد حکیمی رفت و گفت: 🔺فلانی پشت سرت چیزی گفته است. 🔅حکیم گفت: 🔹در این گفته ات سه خیانت است. 🔺شخصی را نزد من خراب کردی، 🔺فکر مرا مشغول کردی 🔺و خودت را نزد من خوار . 🔅امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود : بدترین شما کسانی هستند که سخن …

توضیحات بیشتر »

دوشیر در اداره دولتی(پندانه)

🔸دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند. 🔹یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد. 🔸ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و …

توضیحات بیشتر »

روزی ات را سیصد سال پیش؟

🔸از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟ با ناراحتی جواب داد: 🔺چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..! 🔸گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری …

توضیحات بیشتر »

قیامت و ایرانیان

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟ گفت: می‌دانند که …

توضیحات بیشتر »

وابستگی یا دلبستگی

چه زیبا میگوید نلسون ماندلا….. ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ… ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﯿﺰی ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ …

توضیحات بیشتر »

حضرت داود و جوانمرگی پسر

روزی حضرت داوود از یک آبادی میگذشت. پیرزنی را دید بر سر قبری زجه زنان. نالان و گریان. پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟ پیرزن گفت: فرزندم در این سن کم از دنیا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر کرد؟ پیرزن جواب داد:۳۵۰ سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش. …

توضیحات بیشتر »

این حکایت امروز ما هم هست

برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد… دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم …

توضیحات بیشتر »

جوجه؟

جوجه در زمستان از شدت سرما از حال رفته بود. یک گاو درحال عبور رید روی جوجه، از گرمای تاپاله گاو جوجه زنده شد، سرش را از تو گوه بیرون آورد و شروع کرد به جیک جیک کردن. یک گربه صدای جوجه را شنید او را از توى گوه بیرون …

توضیحات بیشتر »