قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 3)

داستان کوتاه

دکتر به همراه مأمور آشپزخانه؟(پندانه)

ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیماران می‌شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می‌گوید: «به این چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته بی‌نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان …

توضیحات بیشتر »

جعفر شوشتری؟(پندانه)

وزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: «استاد، چه شده که این‌گونه اشک می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟» شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: «آری، یکی از لات‌های این …

توضیحات بیشتر »

چرا دیر می‌آیی؟(پندانه)

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: «چرا دیر می‌آیی؟» 🔺جواب می‌داد: «یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!» 🔹یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که …

توضیحات بیشتر »

وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟(پندانه)

استادى از شاگردانش پرسید: «چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟» 🔺شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: «چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.» 👤استاد پرسید: «این که آرامشمان …

توضیحات بیشتر »

خواب بر نمی خیزی(پندانه)

روزی خواجه ای در میان گروهی از عوام، اندر فواید سحر خیزی سخن می راند 🔺که ای مردم همانند من که همواره صبح زود از خواب برمی خیزم عمل کنید که فواید بسیاری بر آن است. 👤بهلول که در آن جمع بود گفت: 🔺ای خواجه!!؟ تو از خواب بر نمی …

توضیحات بیشتر »

فلانی پشت سرت

👤مردی نزد حکیمی رفت و گفت: 🔺فلانی پشت سرت چیزی گفته است. 🔅حکیم گفت: 🔹در این گفته ات سه خیانت است. 🔺شخصی را نزد من خراب کردی، 🔺فکر مرا مشغول کردی 🔺و خودت را نزد من خوار . 🔅امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود : بدترین شما کسانی هستند که سخن …

توضیحات بیشتر »

دوشیر در اداره دولتی(پندانه)

🔸دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند. 🔹یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد. 🔸ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و …

توضیحات بیشتر »

روزی ات را سیصد سال پیش؟

🔸از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟ با ناراحتی جواب داد: 🔺چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..! 🔸گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری …

توضیحات بیشتر »

قیامت و ایرانیان

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟ گفت: می‌دانند که …

توضیحات بیشتر »

وابستگی یا دلبستگی

چه زیبا میگوید نلسون ماندلا….. ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ… ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﯿﺰی ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ …

توضیحات بیشتر »