قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 30)

داستان کوتاه

پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد…

پیرمردی باهمسرش درفقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب،همسر پیرمرد ازاو خواست تا شانه ای برای او بخرد تا موهایش را سروسامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده ودرتوانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم… پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد. …

توضیحات بیشتر »

چوپانی گله را به صحرا برد…

چوپانی گله را به صحرا برد. به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک …

توضیحات بیشتر »

وقتی همسرم را انتخاب کردم …

جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، …

توضیحات بیشتر »

ازدواج و شب زفاف جوبیر و زلفا

داستان واقعی خواستگاری، ازدواج و شب زفاف جوبیر و زلفا ابوحمزه ثمالی می گوید: در خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السلام نشسته بودم که خادم حضرت آمد و برای مردی اجازه ی ورود خواست. و امام نیز اجازه داد. مرد تازه وارد سلام کرد. حضرت به او جواب داد …

توضیحات بیشتر »

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد!!

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد . فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن. یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن . یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی …

توضیحات بیشتر »

داستان درویش و کریم خان چه بود؟

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم …

توضیحات بیشتر »

پاسخی به گِلِه ی یک توبه کار: مؤمنی نالیده بود؟

مؤمنی نالیده بود و با صمیمیت و صداقت هم شکایت داشت که: من زمانی گرایش چپ و مارکسیستی داشتم و بچه‌ها را به کوه می‌بردم. آن جا دختران هم همراه ما بودند و حتی برخی از آن‌ها موقع لغزیدن و افتادن به وسیلۀ ما دستگیری می‌شدند. شب‌ها در پناهگاه مختلط …

توضیحات بیشتر »

گوهر!!!

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند . او …

توضیحات بیشتر »

دهقانی مقداری گندم در دامن ….

گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت! در راه با پرودرگار سخن می گفت: ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. در همین حال ناگهان گره …

توضیحات بیشتر »