قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 33)

داستان کوتاه

خیر است؟

روزی دست پادشاه درسنگلاخ ها گیرکرد و مجبور شدند انگشتش را قطع کنند،وزیر در صحنه حاضر بود و گفت:خیر است! پادشاه از درد به خود می پیچید،از رفتار وزیر عصبی شد،او را به زندان انداخت،یک سال بعد پادشاه که برای شکار به کوه رفته بود،در دام قبیله ای گرفتارشد که …

توضیحات بیشتر »

شرایط سخت باعث پیشرفتتان می شود

در کشور چین، دو مرد روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن. اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی …

توضیحات بیشتر »

داستان دختری که ازدواج نکرد؟

معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ …

توضیحات بیشتر »

بزنم به تخته یعنی چی؟؟؟!!!!

چرا میگیم “بزنم به تخته” نمی گوییم “ماشاءالله”!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یکی از دوستان نقل میکرد که یک روز با یکی از دوستان انگلیسی خود چت میکردم بهش گفتم: کار تو خیلی عالی بود. بهم گفت: بزنم به تخته سپس گفت: شما مسلمونها حتما به جای این اصطلاح چیزی دارید من گفتم: ماهم …

توضیحات بیشتر »

پادشاه به نجارش چه گفت!؟

پادشاه به نجارش گفت : فردا اعدامت میکنم نجار آن شب نتوانست بخوابد … همسر نجار گفت :مانند هر شب بخواب … پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار کلام همسرش آرامشی بر دلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد و خوابید … صبح صدای پای سربازان را شنید… چهره …

توضیحات بیشتر »

بهترین خیاط کوچه؟

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند که همیشه با هم رقابت داشتند. یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد. روی تابلو نوشته بود “بهترین خیاط شهر” دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت “بهترین خیاط کشور” سومین خیاط نوشت “بهترین خیاط دنیا” چهارمین …

توضیحات بیشتر »

اون پدر من نیست!!!

پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.» پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را …

توضیحات بیشتر »

کوتاهترین داستان پیامکی

در نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پیامکی که در اندیمشک برگزار شد، پس از دو مرحله داوری ۴۰ اثر و در مرحله سوم ۱۰ اثر برگزیده انتخاب شد که در پایان داستان «بیست سال بعد» نوشته «عادل حیاوی» به عنوان داستان برگزیده این جشنواره معرفی شد. این داستان علاوه بر …

توضیحات بیشتر »

روش شهید بابایی برای فرار از گناه

یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا می گفت : توی آمریکا دوره ی خلبانی می دیدیم . یک روز روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطلبی نوشته بود که نظر همه را جلب کرده بود . مطلب این بود : « دانشجو بابایی ساعت ۲ …

توضیحات بیشتر »

به خودم کمک می کنم

پدر پیر مرد جوانی در حال مسافرت مریض شد وقتی وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت،پسر او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و …

توضیحات بیشتر »