قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 4)

داستان کوتاه

حضرت داود و جوانمرگی پسر

روزی حضرت داوود از یک آبادی میگذشت. پیرزنی را دید بر سر قبری زجه زنان. نالان و گریان. پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟ پیرزن گفت: فرزندم در این سن کم از دنیا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر کرد؟ پیرزن جواب داد:۳۵۰ سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش. …

توضیحات بیشتر »

این حکایت امروز ما هم هست

برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد… دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم …

توضیحات بیشتر »

جوجه؟

جوجه در زمستان از شدت سرما از حال رفته بود. یک گاو درحال عبور رید روی جوجه، از گرمای تاپاله گاو جوجه زنده شد، سرش را از تو گوه بیرون آورد و شروع کرد به جیک جیک کردن. یک گربه صدای جوجه را شنید او را از توى گوه بیرون …

توضیحات بیشتر »

نام اعظم خدا

❣️مردی از دیوانه ای پرسید : نام اعظم خدا را میدانی ؟ دیوانه گفت نام اعظم خدا ” نان ” است، اما این را جایی نمی توان گفت…!! مرد گفت : نادان شَرم کن ، چگونه نام اعظم خدا نان است؟؟ دیوانه گفت: در قحطی نیشابور، چهل شبانه روز میگشتم، …

توضیحات بیشتر »

لبخند و گریه؟

👤 پیری برای جمعی سخن میراند، 🔹لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. 🔹بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند…. 🔹او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. 👤او لبخندی …

توضیحات بیشتر »

مرد روستایی و سکه های طلا

🔸در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد سپس در گوشه اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. 🔸 برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه …

توضیحات بیشتر »

دکتر

🔸ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیماران می‌شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می‌گوید: «به این چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته بی‌نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان …

توضیحات بیشتر »

ذغال فقرا مهم تر است

آیت الله محمد علی گرامی: 🔹زمانی در گیلان مسجدی بود که میخواستند آن را توسعه دهند. امام هنوز در قم بود و تبعید نشده بود. به امام عرض کردم که اجازه می دهید مسجد را با سهم امام توسعه بدهیم؟ 🔺ایشان فرمودند: «نه! چون وضع قم بد است و امسال …

توضیحات بیشتر »

شیخ

🔸روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: 🔹«استاد، چه شده که این‌گونه اشک می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟» 🔸شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: «آری، یکی از لات‌های این …

توضیحات بیشتر »