قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 5)

داستان کوتاه

مرد روستایی و سکه های طلا

🔸در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد سپس در گوشه اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. 🔸 برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه …

توضیحات بیشتر »

دکتر

🔸ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیماران می‌شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می‌گوید: «به این چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته بی‌نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان …

توضیحات بیشتر »

ذغال فقرا مهم تر است

آیت الله محمد علی گرامی: 🔹زمانی در گیلان مسجدی بود که میخواستند آن را توسعه دهند. امام هنوز در قم بود و تبعید نشده بود. به امام عرض کردم که اجازه می دهید مسجد را با سهم امام توسعه بدهیم؟ 🔺ایشان فرمودند: «نه! چون وضع قم بد است و امسال …

توضیحات بیشتر »

شیخ

🔸روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: 🔹«استاد، چه شده که این‌گونه اشک می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟» 🔸شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: «آری، یکی از لات‌های این …

توضیحات بیشتر »

ژِیلت

کینگ کمپ ژیلت، فروشنده ای دوره گرد و مردی خیالباف بود او به تمام شهرها سفر می کرد تا اجناسش را بفروشد در حالی که رویای خلق جامعه آرمانی را در سر می پروراندکه عاری از فقر، جرم و جنایت و جنگ باشد. 🔸همچنین آرزوی ابداع وسیله یا راهی را …

توضیحات بیشتر »

دختری با سگ؟؟

ماجرای زیبای مواجه شدن رهبر انقلاب هنگام کوهنوردی با دختری که سگی در آغوش داشت… «سید مظاهر حسینی»، مدیرکل تشریفات دفتر مقام معظم می گوید: در برنامه کوهنوردی، ایشان به دختری برخورد که سگی در بغل داشت. شاید اگر هرکدام از ما بودیم به او تذکر می‌دادیم که این سگ …

توضیحات بیشتر »

حسنک چه شد؟

حسنک چه شد؟ حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید. حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟ حاکم گفت: ممنونم که مرا آگاه کردی. همه چیز درست میشود. یکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید. …

توضیحات بیشتر »

هیچ وقت ..

گویند مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند… کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه… اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. گفتند: …

توضیحات بیشتر »

آهو و موسی و خدا؟

در زمان موسی علیه السلام خشکسالی پیش آمد! آهوان در دشت، خدمت موسی علیه السلام  رسیدند که ما از تشنگی تلف می شویم و از خداوند متعال در خواست باران کن! موسی به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود! خداوند فرمود: موعد آن نرسیده، موسی هم برای …

توضیحات بیشتر »

قضاوت نکن

قسمت جالبی از متن کتاب “تسخیر شدگان” نوشته ”داستایوفسکى” هر “پرهیزکاری” گذشته ای دارد وهر “گناه کاری” آینده ای! پس قضاوت نکن. میدانم اگر: قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد… تا به من ثابت کند. در تاریکی همه …

توضیحات بیشتر »