قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان کوتاه

داستان کوتاه

جیگرم کباب شد بیچاره دختره

روایت واقعی از تبعیض شغلی علیه دختران با حجاب این متن جای دق داره، نه بخاطر حجاب دختر، به خاطر اینکه اجبار براش کردن و آدم مجبور کسی نمیفهمه مگر مجبورش کنن که بدترین ظلم دنیاس. ۱ – همیشه در منبرها و جلسات تفسیر قرآن ماه مبارک حاضر بود. دختری …

توضیحات بیشتر »

هاروارد(پندانه)

تحقیقی که ۷۵ سال طول کشیده (توسط دانشگاه هاروارد) راز خوشبختی رو بر اعلام کرد،این عامل نه پوله، نه شهرت، بلکه راز خوشبختی و شادی انسان، داشتن روابط خوب و سالم با خانواده و دوستانه … نیازی به ۷۵ سال تحقیق نبود… 🔆 پیامبر اکرم (ص) در ۱۴ قرن پیش …

توضیحات بیشتر »

تله موش(پندانه)

موشی در خانه ی صاحب مزرعه، تله موش دید. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطی ندارد… ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزید و سپس از آن مرغ، برایش سوپ …

توضیحات بیشتر »

دو نفر به صد نفر(پندانه)

کاروانی از شهری به حاکم شکایت بردند که : دو راهزن، کاروان صد نفری ما را غارت کردند! حاکم با تعجب پرسید: چگونه صد کس با دو تن برنیامده اند؟! یکی از آنان در پاسخ گفت: آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها! امام علی ( …

توضیحات بیشتر »

چقدر زیبا(پندانه)

سهراب سپهری چقدر زیبا گفت: ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ! ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ… ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ… ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ… ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ… ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ… ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ… …

توضیحات بیشتر »

از خدا پرسیدم

از خدا پرسیدم چرا آدمای بی بند و بار باحال‌ ترن؟ چرا با اونایی که دیگران رو مسخره میکنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟ چرا اونایی که خیانت میکنن، تهمت میزنن، غیبت میکنن، دروغ میگن موفق‌ ترن؟ چرا همیشه بدا بهترن!؟ پرسید: پیش من یا پیش مردم؟ دیگه چیزی نگفتم!

توضیحات بیشتر »

خدا(پندانه)

🔸مرد و زنی نزد حکیمی رفتند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. 🔸مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند. چرا با …

توضیحات بیشتر »

قاضی و امانت(پندانه)

روزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم. 🔸قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار …

توضیحات بیشتر »

قضاوت و معلمی(پندانه)

شخصی آشنا از معلم میپرسه:شماکه قاضی بودید،،چرا قضاوت را رها کردید و معلم شدید؟ 🔸ایشون جواب میدن: چون وقتی به مراجعین ومجرمینی که پیش من می آمدند دقیق میشدم،،میدیدم اکثراً کسانی هستند که یا آموزش ندیده اند ویا دیدگاه درستی ندارند..بخودم گفتم:بجای پرداختن به شاخ وبرگ،باید به اصلاح ریشه بپردازیم. …

توضیحات بیشتر »