خار خندید …

خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید ، خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت،گل چه زیبا شده بود،دست بی رحمی نزدیک آمد،

گل سراسیمه ز وحشت افسرد ،لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید، خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام…

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،

این مطلب را نیز بخوانید

چشمها را باید شست

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯿﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش − دو =