داستان لطف خدا

یه روز صبح که داشتم میرفتم نانوایی سر کار، هیچکس تو کوچه نبود، هوام سرد بود یادم نیست دی بود یا آذر، خلاصه ابرهای تو اسمون این قدر قشنگ بودن که من از سر کوچه سرم بالا بود و میگفتم خدایا چقدر قشنگن، شکر که می تونم ببینمشون و خدایا چقدر عزمت داری، چقدر هنرمندی و هی با خودم این حرفا رو میزدم و لذت می بردم، یه دفعه به خودم اومدم نمی دونم چی شد برگشتم و عقبم نگاه کردم، یه چیز سیاه گرد توجهم جلب کرد، پنج قدم برگشتم عقب، دیدم در فاضلاب نیست، موندم حساب کردم هر جورم باشه، حداقل یه پای من باید روی درش می رفت، ولی من تو چاه نیفتاده بودم، اونجا بود که شکر کردم و تازه فهمیدم که هر کس با خدا باشه و حواسش به خدا باشه، خدا هم بیشتر بهش توجه میکنه، هر چند خدا همیشه حواسش به ما هست ولی ما حواسمون پرته چیزای دیگس.

این مطلب را نیز بخوانید

داستان اداره جات

مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × یک =