دانه های قیمتی

مردی شب هنگام قبل از طلوع خورشید در ساحل دریا نشسته بود کیسه ای پر از سنگ را یافت، دستش را برد و سنگی از کیسه بیرون آورد و به داخل دریا پرتاب کرد، از صدای سنگ وقتی که به آب برخورد کرد خوشش آمد پس دوباره این کار را تکرار کرد و همچنان ادامه داد زیرا صدای سنگ که به دریا میخورد برایش خوشایند بود

کم کم نور خورشید تابیدن گرفت و کیسه ای که در کنارش بود نمایان شد در حالیکه فقط یک سنگ در آن باقی مانده بود

آن مرد صیاد نگاهی به این سنگ کرد دید که تیکه ای از جواهرات است و فهمید که تمام آن چیزهایی که به دریا انداخته همه جواهرات بودند نه سنگ!؟

سپس با حالتی پشیمان این حرف را زمزمه میکرد؛

“چقدر من دیوانه ام، جواهرات را در دریا می انداختم که فقط از صدای آن لذت ببرم !!

به خدا سوگند اگر ارزش آن سنگها را میدانستم به همین سادگی آنها را از دست نمیدادم…”

همه ی ما آن مرد هستیم

“کیسه ی جواهرات” *عُمر* ماست که ساعات پی در پی آن را بدون فایده می گذرانیم

“صدای آب” کالاهای موقت دنیا و شهوتهای آن است

“تاریکیِ شب” همان غفلت ماست..

“طلوع آفتاب” آشکار شدن حق و حقیقت است که در هنگام مرگ نمایان می شود به گونه ای که راه برگشتی وجود ندارد

از همین الآن آگاه و هوشیار باش.

اوقات و جواهراتِ عُمرت را بیهوده ضایع نکن زیرا که زمانی پشیمان خواهی شد که پشیمانی سودی نخواهد داشت.

این مطلب را نیز بخوانید

تهمت ناروا

روزى مردی نزد عارف اعظم آمد 👈 و گفت من چند ماهى است در محله …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × یک =