در انتهای کوچه …

در انتهای کوچه بن بست محله، اتومبیل قدیمی زشتی هست که سالهاست دور انداخته شده. یک هیلمن سبز فرسوده، که حالا بدل شده به یک زباله دان بدبو. زیر چرخ پنچر و پوسیده عقبی، یک بچه گربه فلج پناه گرفته. از حدود دوماه پیش. گاهی برایش شیر یا غذا می برم. امروز که رفتم به دیدنش، حالش نزار بود. مفصل کتکش زده بودند انگار. زخمی و نالان و بی نفس و پر از درد. دست بردم که نوازشش کنم، خواست چنگ بزند، جان نداشت، نتوانست، ناله کرد. چشمهایم تار شد، دیدم خود ماییم، که می خواهیم به دستی چنگ بزنیم و زورمان به مشکلات نمی رسد و ناله می کنیم. ما که از نوازش شدن هم می ترسیم، بس که زخم به جانمان داریم.
به سختی بیرون کشیدمش، رساندمش به مطب همیشه باز خانم دامپزشک مهربان خیابان پلیس. گفت زنده نمی ماند، کمرش شکسته و نمی دانم چه مرض دیگری هم دارد. گذاشتمش همان جا و از دکتر خواستم خلاصش کند که درد نکشد، قبول کرد. بیرون که آمدم ظهر شده بود، هوا داغ بود، دنیا خلوت بود. من بودم و یک جعبه خالی کفش که تابوت خالی یک رنجور بی گناه بود. سرم را بلند کردم به خدا بدوبیراه بگویم، دلم نیامد بس که تنهاست. برگشتم کنار ماشین قدیمی، جعبه خالی را گذاشتم همانجا، صبر کردم ببینم گربه بیچاره مادر داشته که بیاید سراغ توله اش و من خبر بد را بدهم، نیامد. بعد به هیلمن قدیمی نگاه کردم که انگار بغض کرده بود. دیگر به هیچ دردی نمی خورد، حتا نتوانسته بود از گربه افلیج بدبختی که به او پناه آورده بود مراقبت کند. دلم برایش سوخت، اما نمی دانستم هیلمن را باید ببرم کدام دکتر خلاص کند از زوال تدریجی. سپر شکسته اش را نوازش کردم و گفتم می فهممت برادر، می فهممت.
همانجا نشستم، و کم کم ابرهای پاییز در دلم جمع شدند…..

این مطلب را نیز بخوانید

چشمها را باید شست

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯿﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده + سه =