ماندن و رفتن؟

گویند؛صاحب دلى، براى کاری وارد جمعی شد.
حاضرین همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از انجام کارهایش پند گوید .
پذیرفت .
کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم ها به سوى او بود.
مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت :
ای مردم !هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسى برنخواست . گفت :
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخواست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و براى رفتن نیز آماده نیستید!!!!

این مطلب را نیز بخوانید

چشمها را باید شست

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯿﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + 10 =