👤 پیری برای جمعی سخن میراند، 🔹لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. 🔹بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند…. 🔹او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. 👤او لبخندی …
Read More »داستان کوتاه
مرد روستایی و سکه های طلا
🔸در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد سپس در گوشه اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. 🔸 برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه …
Read More »دکتر
🔸ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیماران میشود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر میگوید: «به این چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته بینمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان …
Read More »ذغال فقرا مهم تر است
آیت الله محمد علی گرامی: 🔹زمانی در گیلان مسجدی بود که میخواستند آن را توسعه دهند. امام هنوز در قم بود و تبعید نشده بود. به امام عرض کردم که اجازه می دهید مسجد را با سهم امام توسعه بدهیم؟ 🔺ایشان فرمودند: «نه! چون وضع قم بد است و امسال …
Read More »شیخ
🔸روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه میکند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: 🔹«استاد، چه شده كه اینگونه اشك میريزيد؟ آيا کسی به شما چیزی گفته؟» 🔸شیخ جعفر در میان گریهها گفت: «آری، یکی از لاتهای این …
Read More »ژِیلت
کینگ کمپ ژیلت، فروشنده ای دوره گرد و مردی خیالباف بود او به تمام شهرها سفر می کرد تا اجناسش را بفروشد در حالی که رویای خلق جامعه آرمانی را در سر می پروراندکه عاری از فقر، جرم و جنایت و جنگ باشد. 🔸همچنین آرزوی ابداع وسیله یا راهی را …
Read More »دختری با سگ؟؟
ماجرای زیبای مواجه شدن رهبر انقلاب هنگام کوهنوردی با دختری که سگی در آغوش داشت… «سید مظاهر حسینی»، مدیرکل تشریفات دفتر مقام معظم می گوید: در برنامه کوهنوردی، ایشان به دختری برخورد که سگی در بغل داشت. شاید اگر هرکدام از ما بودیم به او تذکر میدادیم که این سگ …
Read More »حسنک چه شد؟
حسنک چه شد؟ حاكمي به مردمش گفت: صادقانه مشكلات را بگوييد. حسنك بلند شد و گفت: گندم و شير كه گفتی چه شد؟ مسكن چه شد؟ كار چه شد؟ حاكم گفت: ممنونم كه مرا آگاه كردی. همه چيز درست ميشود. يكسال گذشت و دوباره حاكم گفت: صادقانه مشكلاتتان را بگوييد. …
Read More »هیچ وقت ..
گویند مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند… کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه… اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. گفتند: …
Read More »آهو و موسی و خدا؟
در زمان موسي علیه السلام خشكسالي پيش آمد! آهوان در دشت، خدمت موسي علیه السلام رسيدند كه ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن! موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود! خداوند فرمود: موعد آن نرسيده، موسي هم براي …
Read More »
مدرار سایتی برای فهمیدن