داستان کوتاه

دکتر و خواستگاری؟

دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی نیاید! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه …

Read More »

انوشیروان؟؟

هنگامی که انوشیروان خواست ایوان کاخ مدائن را بسازد دستور داد زمینهای اطراف آن را خریداری کنند, زمینهای اطراف از صاحبانش خریداری شد مگر پیرزنی که امتناع ورزید و گفت : من همسایگی شاهنشاه انوشیروان را به تمام عالم نمیفروشم . انوشیروان سخن او را پسندید و گفت : خانه …

Read More »

دعا؟؟

ازبزرگى پرسیدند : اینهمه دعا کردی،چه بدست آوردی؟ گفت:هیچ اما:بعضی چیزهارو از دست دادم مثل: خشم،نگرانی،اضطراب‌،افسردگی ترس ازپیری ومرگ گاهی با از دست دادن هاخیال آسوده تری داریم

Read More »

دل شکستن…

فرشته گفت: پس قرارمان این باشد هر چه انسان روی زمین انجام داد نتیجه اش را ببیند خدا گفت: غیر از دل شکستن که جواب آن را خودم میدم …

Read More »

یاد پدر افتادم..

یاد پدر افتادم که میگفت : ” نه با کسی بحث کن. نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. …

Read More »

تاکی …(عالی)

شخصی تعریف میکرد: یه همکارداشتم سربرج که حقوق میگرفت تا15روزماه سیگار برگ میکشید، بهترین غذای بیرون میخورد و نیمی از ماه رو غذا ی ساده از خونه می آورد، موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشتم گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی ؟ باتعجب گفت: کدوم وضع! گفتم …

Read More »

سقوط ملت(+عالی)

یکی از استادان دانشگاهی در آفریقای جنوبی برای دانشجویان دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد مطلبی بر سر در ورودی دانشکده نصب کرده بود با این عنوان : برای نابودی یک ملت نیازی به بمب هسته ای یا موشکهای دور برد نیست. فقط کافیست سطح و کیفیت آموزش را پایین آورد …

Read More »

هلاکو سردار مغول(عالی)

هلاکو سردار مغول بر سر خلیفه عباسی فریاد زد: در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند. مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟ از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟ من، هلاکو، سردار مغول از …

Read More »

جوان زیبای ایرانی و دختر هوسباز

روزی پسر جوان و خوشتیپی در بازار به قدم زدن مشغول بود . او خوشتیپ ترین پسر آن دیار بود و یک جوان با ایمانی قوی. در بازار همچنان قدم میزد . که زن جوانی را دید که از او طلب کمک کرد . و جوان محض رضای خدا بار …

Read More »