قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان کوتاهصفحه 30

داستان کوتاه

ای بهلول دانا!

روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟ بهلول : برو، تمباکو بخر! مردک تمباکو خرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر …

توضیحات بیشتر »

پدر واقعاً زیباست:

هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید قبل از آن هم چای را دم کرده بود کم حرف میزد و زیاد کار میکرد. کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانی اش جبران شود تا نکند اخراجش کنند! یک روز داشتم در راه پله ی شرکت با …

توضیحات بیشتر »

ای مرد!

درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا! بنده نوازی را …

توضیحات بیشتر »

دنبال آدم می‌گردم؟

راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در کوچه ها و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. کسی از او پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای؟ راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت این کوچه و بازار پر …

توضیحات بیشتر »

زن زنا کاری…

از حضرت محمد باقر علیه السلام نقل شده است که زن زنا کاری در میان بنی اسرائیل بود که بسیاری از جوانان بنی اسرائیل را مفتون و دلباخته خود کرده بود. روزی بعضی از جوانان به او گفتند: اگر فلان عابد مشهور تو را ببیند دلباخته ی تو خواهد شد. …

توضیحات بیشتر »

جوانی که به کارهای زشت..

روزی حضرت عیسی(ع) از صحرایی میگذشت،در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول صحبت کردن شد،در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود از آنجا می گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد ،پاهایش سست …

توضیحات بیشتر »

خار خندید …

خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید ، خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت،گل چه زیبا شده بود،دست بی رحمی نزدیک آمد، گل سراسیمه ز وحشت افسرد ،لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید، خار با …

توضیحات بیشتر »

مانند کرم زندگی می‌کرد؟

سلطان نصیر

چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد. هر بار که او …

توضیحات بیشتر »

فریاد کشید اما…

یکی از بزرگترین ثروتمندان یهودی در انگلستان زندگی می کرد. او “رود تچلد” نام داشت. بخاطر ثروت زیادش گاهی وقت ها به دولت انگلستان هم قرض می داد!!! گاو صندوقی داشت به اندازه یک اتاق و بخش عمده ای از آن مملو بود از پول، طلا و اسناد املاکش. روزی …

توضیحات بیشتر »

با ارزش ترین چیز دنیا…

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبیه نمی کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری …

توضیحات بیشتر »