تعدادي موش رو دانشمندان داخل يك استخر اب انداختند تمامي موشها فقط ١٧دقيقه توانستند زنده بمانند و در نهايت خفه شدند!!! دوباره دانشمندان با اينكه ميدانستند موش بيش از ١٧دقيقه زنده نمي مانند تعداد ديگري موش رو به داخل همان استخر انداختند و با علم ١٧دقيقه تا مرگ موشها تمامي …
Read More »داستان کوتاه
بانکداری اسلامی؟؟
رجبعلی هوایی معروف به رجب علی صراف از تجار بنام شیراز بود، مغازه اش در نبش ورودی بازار وکیل و کارش حواله دادن پول و صرافی بود و البته پول با دو درصد سود به افراد نیازمند هم وام میداد. عوام او را نزولخوار میگفتند. بالاخره رجبعلی عزم زیارت خانه …
Read More »عشق و دید مردم(+عالی)
دختر دستش را بريده بود اندازه ای كه نياز به بخيه زدن داشت. با شوهرش آمده بود…وقتی خواست روی تخت دراز بكشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهايش گذاشت… تمام طول بخيه زدن دستش را گرفت و نازش را كشيد و قربان صدقه اش رفت. وقتی رفتند هركسی چيزی …
Read More »عشق(+عالی)
دختر دستش را بريده بود اندازه ای كه نياز به بخيه زدن داشت. با شوهرش آمده بود…وقتی خواست روی تخت دراز بكشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهايش گذاشت… تمام طول بخيه زدن دستش را گرفت و نازش را كشيد و قربان صدقه اش رفت. وقتی رفتند هركسی چيزی …
Read More »افراد مذهبی و جدّی آمریکایی
تیلورِ آمریکایی که به تازگی به اسلام رسیده بود گفت من میدانم چرا شماها دوستانِ رضا من را به این جلسه دعوت کردهاید. بگذارید من وقت شماها را تلف نکنم. باشه، قبول دارم. من برمیگردم سر زندگی با رضا. اما سه تا شرط دارم: ۱- رضا باید مسلمان شود و …
Read More »دزدی آرد
آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی می کرد . هرکسی گندمی را نزد او برای آردکردن می برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمی داشت ، مردم ده بااینکه دزدی آشکار وی را می دیدند ، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره …
Read More »لذت صداقت(+عالی)
ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ، ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺗﯿﻠﻪ ﻭﺩﺧﺘﺮﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺴر ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﯿﻠﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ وﺗﻮ هم ﻫﻤﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽﻫﺎﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ، ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ … ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ زیباترین ﺗﯿﻠﻪ ﺭﻭ یواشکی برداشت و ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺩﺍﺩ، …
Read More »داستان همسرم(+++عالی)
یک روزمردی از کار به خانه برگشت و از همسرش پرسید نمازت را خوانده ای؟ همسرش گفت: نه,شوهر اش پرسید: چرا؟ همسرگفت: خیلی خسته ام تازه از کار برگشتم و کمی استراحت کردم. شوهر گفت: درست است خسته ای امانمازت رابخوان قبل از اینکه بخوابی! فردای آن روز شوهر به …
Read More »شخصی که …
ماجرایی واقعی و بسیار مهم از شخصی که امام زمان عج الله را دید… یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت امام زمان را داشت. مدتها ریاضت کشید و کوشید ولی نشد. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف رو آورد، اما نتیجه نگرفت. روزی در یکی از این حالات معنوی به …
Read More »حکایت دویست ساله ما
حکایت دویست ساله ما حدود ۱۶۰ سال پیش ملک التجار روسیه یک دست چای خوری برای امیر کبیر تحفه فرستاد. امیر اندیشید که آیا صنعت گران زبردست ایرانی می توانند نظیرش را بسازند؟ سالها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند در این …
Read More »
مدرار سایتی برای فهمیدن