مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟ سپس …
Read More »داستان کوتاه
چرا خدا؟؟؟
از خدا: پرسيدم چرا فاسد ها خوشگل ترن؟! چرا آدماي الکلي و سيگاري باحال ترن؟! چرا با اونايي که ديگران رو مسخره ميکنن بيشتر به آدم خوش ميگذره؟؟ چرا اونايي که خيانت ميکنن، تهمت ميزنن، غيبت ميکنن، دروغ ميگن موفق ترن؟! چرا هميشه بدا بهترن!؟ پرسيد: …. پيش من يا …
Read More »چشم چرانی های همسرش?
زنی که از ازدست چشم چرانی های همسرش به ستوه امده بود درد دل نزد مادرشوهرش میبرد او که زن دانایی بود گفت من شب برای صرف شام به خانه شمامیام ولی شام درست نکن.مرد وقتی به خانه می اید ازاینکه همسرش تدارکی ندیده عصبانی میشود ولی مادر میگوید من …
Read More »کودک باش؟!
دختر کوچولویی با مداد شمعی نصف مبل کرم رنگ نشیمن رو سیاه کرده بود. وقتی متوجه شدم صداش کردم و با تظاهر به ناراحتی گفتم که : عزیزم من اینجا چیزهای ناراحت کننده ای می بینم. به نظرت باید چکار کنم؟ خونسرد سری تکون داد و گفت: خب پاکش کن! …
Read More »آنتونی برجس و سرطان …
آنتونی برجس ۴۰ ساله بود که دکترها به وی گفتند یک سال دیگر بیشتر زنده نیست زیرا توموری در مغز خود دارد. وی بیشتر از خود نگران همسرش بود که پس از وی چیزی برای وی باقی نمی گذاشت. آنتونی قبل از این هرگز نویسنده حرفه ای نبود اما در درون …
Read More »فقر وتنگدستی…
یکی ازعلمای اهل بصره می گوید: روزگاری به فقر وتنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من وهمسر وفرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم خیلی بر گرسنگی صبر کردم پس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم. درراه یکی از دوستانم به اسم ابانصررا دیدم و او را …
Read More »پسرکی دو سیب…
پسرکی دو سیب در دست داشت: مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب !لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را …
Read More »آش نخورده و دهن سوخته
روزی مردی به خانه یکی از آشنایان خود رفت. صاحبخانه برای او کاسهای آش داغ آورد. میهمان هنوز دست به کاسه آش نبرده بود که دندانش بشدت درد گرفت و دستش را روی دهان خود گذاشت. صاحبخانه به خیال آنکه او از آن آش داغ خورده و دهانش سوخته است، …
Read More »همسر فرعون…
همسر فرعون تصميم گرفت که عوض شود و شُد یکی از زنان والای بهشتی…. پسر نوح تصميمي براي عوض شدن نداشت… غرق شد و شُد درس عبرتی برای آیندگان… اولي همسر يک طغيانگر بود و دومي پسر يک پيامبر… براي عوض شدن هيچ بهانه ای قابل قبول نيست…. اين خودت …
Read More »رهگذری گرسنه …
حکایتی دلنشین پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند.بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد.این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت …
Read More »
مدرار سایتی برای فهمیدن