داستان کوتاه

پدر و خرابی گوشی….

پیرمردی موبایلشو برد تعمیر کنه . بعد از مدتی تعمیر کار اومد و گفت: موبایلت سالمه پدرجان . چیزیش نیست. پیرمرد با صدای غمیگن گفت :                              پس چرا کسی از بچه هام زنگ نمیزنه

Read More »

پسر فقیر بامرام(+عالی)

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید: بستنی شکلاتی چند است؟ خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده …

Read More »

مسکینی…

مسکینی دیدم با کفش پاره شکر میکردخدا را !!! گفتم :: که کفش پاره شکر خدا ندارد !!؟ گفتا : یکی شکر میکرد …. دیدم پا نداشت !!!

Read More »

از پیرمرد…

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند: شما چطور شصـــت سال با هم زندگی کردید؛ گفتند : ما متعلق به نســـلی هستیم که، وقتی چیزی خرابـــــ می شد؛ تعمیــرش می کردیم نه تعویضـــش!

Read More »

دختر هوس باز(+عالی) …

هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه مثل …

Read More »

توکل…

زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی …

Read More »

آیا دانه میکاریم؟

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را . اولی گفت : ” آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید آنگاه دوید و فریاد برآورد : ” من شکارچی ام ، …

Read More »

خواستند سرش را ببرند?

می خواستند سرش را ببرند . خودش این را می دانست . او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید . با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند . قلب قرمزش تند …

Read More »

خدا و دخترکی کوچک(+عالی)

فرشته از خدا پرسید: مردمانت مسجد میسازند… نماز میخوانند… چرا برایشان باران نمیفرستی؟؟!! خدا پاسخ داد: گوشه ایی از زمین دخترکی کنار مادر و برادر مریضش در خانه ای بی سقف بازی میکند… تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند، آسمان من سقف آنهاست… پس اجازه بارش نمیدهم خدایا نانی ده که …

Read More »

تعریف عشق؟

دختر بچه ای از برادرش پرسید:معنی عشق چیست ؟؟برادرش جواب داد :عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو ،از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم…

Read More »