روزهاي سخت وحشت بود و ترس و دلهره
پايه ي اميد ما را بس عجب لرزانده بود
مي گذشتند اين دقايق ها و بر بيماريش
لحظه لحظه درد افزون مي شد و راهي به درمانش نبود
آخر ارديبهشت و گرم و او آزرده حال
بي صدا… آرام… چشمانش به يک سو خيره بود
او نگفت با ما سخن اما صداي قلب او
شاکي از صدها هزار آغاز بي فرجام بود
آن سفيد پيراهنش چهره ش چه معصوم مينمود
چهره ي معصومش از بيماري سختش سخن ها گفته بود
آينه تنها حقيقت گوي درد سينه مان
جز ز او از ديگران هرگز نفهميد عاقبت دردش چه بود
آرزوهاي دلش بي شک به دنيا مي رسيد
هيچ يک از آنها برآورده نشد
در آن دل پاکش بماند و کم کَمَک پژمرده شد
آسمان وقتي سياه و روز روشن تيره شد
لحظه لحظه رهسپار دوري از اين خانه شد
چشم او ديگر نديد نور چراغ خانه اش
گوش او نشنيد ديگر گريه هاي دخترش
سردي دستان او از رفتنش فرياد زد
گرمي جان و تنش بر قلب پاکش داد زد
او دگر دلگرمي از ما طلب هرگز نکرد
گوشه اي خوابيد و صحبت از پريشاني نکرد
او به راهي رفته بود کز آن گريزي هم نبود
بوده فرزندان به دورش ليک او ديگر نبود
آري او ديگر نبود…. ديگر نبود
او نبود تا بار ديگر با صداي دلنشينش
اشک در چشمان ما جاري کند
او نبود تا با محبت بر عزيزانش بگويد
دوست دارم من شما را
پيش من آييد گاهي
پيش من مانيد گاهي
او نبود…. ديگر نبود
اي خداوندا تو ميداني
نبودن ها…. نديدن ها چه سخت است و چه دردآور
تو ميداني غم رفتن… غم همپا شدن با مرگ
براي مانده ها رنج است
چه سخت است مرگ نزديکان
چه تلخ است ماندن تنها
شقايق بنـــــــــي اسدي
مدرار سایتی برای فهمیدن































































