داستان کوتاه

شانس های بزرگ

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، …

Read More »

مردی نابینا و حقارت

مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهي نشسته بود. پادشاهی نزد او آمد، از اسب پياده شد و ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسيد و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به …

Read More »

رضای خدا

عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود. روزی به آبادی دیگری رفت عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت. مردی که آنجا بود عابد را …

Read More »

شهر مونتری

سالیان سال،شهر مونتری در کالیفرنیا بهشت پلیکان ها بود.این شهر محل بسیاری از کارخانجات کنسرو ماهی بود.در واقع خیابانی به نام راسته کنسروسازی در این شهر هست. پلیکان ها به این علت این شهر را دوست داشتند که ماهیگیران صیدشان را تمیز می کردند و پس مانده ها را دور …

Read More »

قانون های من درآوردی؟

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد این روال سال ها ادامه پیدا …

Read More »

مرد متین؟(+عالی)

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا در روز ختم …

Read More »

حکایت مرد شترسوار و مار

در ستایش عقل «حکایت مرد شترسوار و مار» «بازنوشت حکایتی از جوامع الحکایات» روزی روزگاری مردی شترسوار در بیابان می گذشت.به محله ای رسید که کاروان ها در آن جا اطراق می کردند.کاروانسرا خالی بود،اما پیدا بود که تازه کاروان گذشته است. بادشعلة اجاق را گیرانده وبه خرمن هیزم های …

Read More »

گره

گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت! درراه با پرودرگار سخن می گفت: ( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای ) در همین حال ناگهان …

Read More »

جهل(+عالی)

بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: “مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.” استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست …

Read More »

شهید باکری و استخدام؟

یکی از کارمندان شهرداری ارومیه می گفت: تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم. از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟ تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم. یه کاغذ …

Read More »