جغدی روی دیوار های ریخته خانۀ قدیمی نشسته بود و زندگی آدمیزاد را مرور می کرد.آدم هایی را می دید که به در و دیوار،به سنگ و ستون دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند،ستون ها فرو می ریزند،درها می شکنند ودیوارها خراب می شوند.او بار ها و بارها تاج های شکسته و غرور های تکه پاره شده را لا به لای خاکروبه های دنیا دیده بود.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد،آواز جغد را شنید،رو به او گفت:بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.چون آدم ها آوازت را دوست ندارند و غمگین شان می کنی.قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.سکوت او خرابه را فرا گرفت.
کاخ شکسته رو به جغد کرد . گفت:آواز خوان کنگره های خاکی!پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟جغد گفت:آدم ها من و آوازم هایم را دوست ندارند.کاخ قدیمی گفت:آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند.دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ در حالی که دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
مدرار سایتی برای فهمیدن