قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه / قضاوت ما و خود ما

قضاوت ما و خود ما

در رستوران بودم ک میز بغلی توجهم را جلب کرد.
زن و مردی حدود چهل ساله روبه روی هم نشسته بودند و مثل یک دختروپسر جوان چیزهایی میگفتندو زیرزیرکی میخندیدند.

بدم آمد. باخودم گفتم چه معنی دارد؟شما بااین سن تان باید بچه دبیرستانی داشته باشید. نه مثل بچه دبیرستانی ها نامزدبازی کنید.
داشتم چپ چپ نگاهشان می کردم ک تلفن خانم رنگ خورد و به نفرپشت خط گفت: آره عزیزم . بچه ها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسه شون کتلت گذاشتم تو یخچال.

خوشم آمد.ذوق کردم. گفتم چه پدرو مادر باحالی. چه عشق زنده ای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگررا دوست دارند. چقدرخوب است ک زن و شوهر ها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقد رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را میکنم .

داشتم با لبخندو ذوق نگاهشان می کردم ک ناگهان مرد ب زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون.

اَی تُف. حالم به هم خورد . زنیکه تو شوهر داری آن وقت با مرد غریبه آمدی ددر دودور؟ما خیر سرمان مسلمانیم. اسلام تان کجا رفته؟ زن و مرد نامحرم باهم چه غلطی می کنند؟ بی شرف ها.

داشتم چپ چپ نگاهشان میکردم که مرد بلند شد رفت ب سمت صندوق تاپول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش مامان اینا تو حساب کردی.

آخییی. آبجی و داداش بودن. الهی الهی. چه قشنگ .چه قدر خوبه خواهرو برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.

داشتم باذوق و شوق نگاهشان میکردم و لبخند می زدم که آمدند از کنارم رد شدند ودر همان حال مرد با لبخندی شیطنت آمیز گفت: از کی تاحالا من شدم داداشت؟ زن هم نیش خندی زدو گفت:این جوری گفتم ک مردم فک کنن خواهر و برادریم.

تو روح تان. از همان اول هم می دانستم یک ریگی به کفش تان هست . زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بی حیا.

داشتم چپ چپ نگاهشان میکردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت:به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم.تو هم ب نوه های گلم…

وای خدا . پدرو دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر می رسید؟ خب با داشتن چنین خانواده دوست داشتنی باید هم جوان بمان . هرجاهستند سلامت باشند.

ناگهان یادم افتاد یک ساعت است دررستوران منتظر دوست دخترم هستم. چرا نیامد این دختر؟ولش کن. بگذار بروم تا زنم شک نکرده است.

پی نوشت:این داستان نانوشته ی بسیاری از ماست. هرکداممان به یک شکل سرمان در زندگی دیگران است. زود قضاوت میکنیم و حلال خودمان را برای دیگران حرام می دانیم.
خلاص

مطلب پیشنهادی

ارزیابی عملکرد!!!بسیار زیبا

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده + 9 =