آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: …
Read More »مقدارى گوشت از رانش؟!
حکمت خدا خداوند به یکى از پیامبران وحى کرد: که فردا صبح اول چیزى که جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مکن ! و از پنجمى بگریز! پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با کوه سیاه …
Read More »یازده دقیقه رابطه جنسی ….
برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس میگیرم. یک ساعت در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباسها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت دربارهی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را كنار بگذاریم، کل این مدت میشود یازده دقیقه رابطهی جنسی. یازده …
Read More »فردی به دکتر مراجعه…
فردی به دکتر مراجعه کرده بود، در حین معاینه یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد… دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میزاره و میگه: من دکتر واقعی نیستم، شما این پول رو بگیر بی …
Read More »مردی در رستوران ؟؟
مردی در رستوران با تلفن صحبت می کرد، ناگهان خوشحالی کرد و گفت: همه مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه، بعد از 18 سال دارم بابا میشم. چند روز بعد اون مرد رو با بچه 3 ساله دیدم. علت کار اون روزشو پرسیدم. گفت: آن روز میز بغلی، …
Read More »مصدق و ﻣﺪﯾﺮ فاسد ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ….
ﺍﺯ دكتر ﻣﺼﺪﻕ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﻓﺮﻕ ﺑﻴﻦ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ فاسد ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻳﻚ ﻣﺪﯾﺮ فاسد ﻏﺮﺑﻰ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻣﻨﻈﻮﺭتان ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ : ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﺍﻋﻮﺽ ﻛﻨﻰ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻴﺞ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻰ ، ﻭﻟﻰ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ …
Read More »داستان روانشناسی کلبرگ
تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. به …
Read More »چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟! خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی! مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم. خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست! یک صورت، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی! یک دهان، که میتوانی با آن از …
Read More »بازرگانی زنش را…
بازرگانی پیش از رفتن به سفری دور و دراز با همسرش خداحافظی کرد. همسرش گفت: تو هیچ وقت هدیه ای ارزشمندی برایم نیاوردی. بازرگان جواب داد: امان از دست شما زنهای نا سپاس! هر چه که من به تو داده ام ارزش سالها کار داشته است. چه چیز دیگر می …
Read More »از شيخ بهايی پرسيدند?
از شيخ بهايی پرسيدند: “سخت ميگذرد” چه بايد کرد؟ گفت: خودت که ميگويی سخت “ميگذرد “سخت که “نميماند” پس خدارو شکر که”میگذرد” و “نميماند”
Read More »
مدرار سایتی برای فهمیدن