قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه (صفحه 5)

داستان کوتاه

جواب چهار نفر؟ (پندانه)

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد 🔺اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به …

توضیحات بیشتر »

دکتر به همراه مأمور آشپزخانه؟(پندانه)

ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیماران می‌شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می‌گوید: «به این چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته بی‌نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان …

توضیحات بیشتر »

جعفر شوشتری؟(پندانه)

وزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: «استاد، چه شده که این‌گونه اشک می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟» شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: «آری، یکی از لات‌های این …

توضیحات بیشتر »

چرا دیر می‌آیی؟(پندانه)

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: «چرا دیر می‌آیی؟» 🔺جواب می‌داد: «یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!» 🔹یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که …

توضیحات بیشتر »

وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟(پندانه)

استادى از شاگردانش پرسید: «چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟» 🔺شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: «چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.» 👤استاد پرسید: «این که آرامشمان …

توضیحات بیشتر »

خواب بر نمی خیزی(پندانه)

روزی خواجه ای در میان گروهی از عوام، اندر فواید سحر خیزی سخن می راند 🔺که ای مردم همانند من که همواره صبح زود از خواب برمی خیزم عمل کنید که فواید بسیاری بر آن است. 👤بهلول که در آن جمع بود گفت: 🔺ای خواجه!!؟ تو از خواب بر نمی …

توضیحات بیشتر »

فلانی پشت سرت

👤مردی نزد حکیمی رفت و گفت: 🔺فلانی پشت سرت چیزی گفته است. 🔅حکیم گفت: 🔹در این گفته ات سه خیانت است. 🔺شخصی را نزد من خراب کردی، 🔺فکر مرا مشغول کردی 🔺و خودت را نزد من خوار . 🔅امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود : بدترین شما کسانی هستند که سخن …

توضیحات بیشتر »

دوشیر در اداره دولتی(پندانه)

🔸دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند. 🔹یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد. 🔸ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و …

توضیحات بیشتر »

روزی ات را سیصد سال پیش؟

🔸از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟ با ناراحتی جواب داد: 🔺چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..! 🔸گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری …

توضیحات بیشتر »

قیامت و ایرانیان

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟ گفت: می‌دانند که …

توضیحات بیشتر »