قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان / داستان کوتاه / بخیل ترین؟؟

بخیل ترین؟؟

گویند سه نفر بخیل در بیابانی چیزی یافتند و در تقسیم آن کارشان به منازعه کشید.
در این اثنا ء ملکزاده ای با خدم و حشم برآنها بگذشت وعلت بحث را بپرسید.
گفتند : به واسطه ی بخل فطریی که داریم ،هیچ کدام راضی نمی شویم دیگری از این مال مفت بهره برد واین است که در تقسیمش فرومانده ایم .
ملکزاده گفت : هر یک درجه ی بخل خود را بیان کند تا من مال را به آن که بخیل تر است بدهم .
یکی از سه نفر گفت : بخل من به حدی است که یک دینار به عزیزترین فرزندان خود ندهم ومال خود را به آنها رواندارم.
دیگری گفت : من به اندازه ای بخیلم که اگر دیگری به دیگری چیزی ببخشد ،چشم ودلم می سوزد و خلقم تنگ می شود .
سومی گفت : بخل آن است که من دارم ؛ زیرا اگر کسی به خود من چیزی ببخشد ؛
جگرم آتش می گیرد واز غصه و حسد هلاک می شوم.

ملک زاده فرمان داد تا بخیل سوم را بکشند و دومی را تبعید نمایند واموال بخیل اول را ضبط کنند و آن مال را بین مستمندان تقسیم کرد.

مطلب پیشنهادی

نماز پشت به قبله با لباس نجس

به حبیب گفتم وضع خط خوب نیست گردان را ببر جلو آهسته گفت : بچه …

۲ دیدگاه

  1. خسته نباشید مرسی به خاطر این
    وبسایت فوق العاده

  2. سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت
    به این خوبی سپاسگزارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × دو =