قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان (صفحه 20)

داستان

فاحشه و مسجدی(+عالی)؟؟

یکی هست در محله ما!!! همه او را برای یک شب دوست دارند حتی برایش اش نذری هم نمیبرند او با کسی کاری ندارد خودش را میفروشد و نان شبش را میخرد حاج اقا میگوید باید از محله برود چون همه جوانان مسجدی را از راه بدر کرده ولی چرا …

توضیحات بیشتر »

مرموز؟؟

من حافظه خوب برای حفظ کردن اسم ها ندارم، به همین خاطر همون روزی که اومدم برای هر کدوم از همکارام اسم گذاشتم و اسم اون مرموز بود.چون واقعا مرموز بود،انگار خیلی چیز ها رو میدونست و نمیگفت، موهای بلند مجعد که هیچوقت نمیبستشون، عینک معمولی که انگار از سال …

توضیحات بیشتر »

عابد پرخور؟

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخورد و تا سحر نماز زیاد بخواند. صاحب‌ دلی این حکایت بشنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار فاضل‌تر بودی. اندرون از طعام، خالی دار تا در او نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علّت آن که …

توضیحات بیشتر »

پند شیطان؟

شیطان به حضور حضرت موسی علیه السلام آمد و گفت: میخواهی تو را هزار و سه پند بیاموزم فرمود:آنچه که میدانی من بیشتر میدانم، نیازی به پند تو ندارم. جبرئیل امین، نازل شد و عرض کرد: یا موسی خداوند میفرماید: هزار پند او فریب است اما سه پند او را …

توضیحات بیشتر »

مکافات عمل…

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید… به مچ پای بیمار اشاره کردم …

توضیحات بیشتر »