قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / داستان (صفحه 30)

داستان

داستان روانشناسی کلبرگ

تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. به …

توضیحات بیشتر »

چرا من اینقدر فقیر هستم؟!

مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟! خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی! مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم. خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست! یک صورت، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی! یک دهان، که میتوانی با آن از …

توضیحات بیشتر »

بازرگانی زنش را…

بازرگانی پیش از رفتن به سفری دور و دراز با همسرش خداحافظی کرد. همسرش گفت: تو هیچ وقت هدیه ای ارزشمندی برایم نیاوردی. بازرگان جواب داد: امان از دست شما زنهای نا سپاس! هر چه که من به تو داده ام ارزش سالها کار داشته است. چه چیز دیگر می …

توضیحات بیشتر »

به انوشیروان نوشتند..

ﺭﻭﺯﯼ ، ﮔﺮﮔﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻨﻪ ﮐﻮﻩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﯾﮏ ﻏﺎﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﮔﺮﮒ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻏﺎﺭ ﮐﻤﯿﻦ ﮐﻨﺪ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺭﺍ ﺻﯿﺪ ﮐﻨﺪ . ﺑﺪﯾﻦ ﺳﺒﺐ، ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﻏﺎﺭ ﮐﻤﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ …

توضیحات بیشتر »

شیخ و طی الارض

شیخی وارد روستایی شد و ادعا کرد طی الارض میکند و از آینده خبر دارد. مردمان زیادی دور وی جمع شدند و وی را بسی عزیز و گرامی داشتند و به وی منزلی دادند تا در آن سکنی گزیند. زن باهوشی از اهالی روستا شیخ را به همراه کد خدا …

توضیحات بیشتر »

سیصد سال با داروها …

لقمان حکیم گفت: من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛ و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم؛که هیچ دارویی بهتر از “محبت” نیست! کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟ لقمان حکیم لبخندی زد و گفت؛”مقدار دارو را افزایش بده! …

توضیحات بیشتر »

طنز خریت..

یک روز آدم با خر تصمیم گرفتند مهم‌ترین داشته و اندوخته‌ی خود را رو کنند تا طرف مقابل بیازماید و ببیند چه کسی داشته‌ی مهم‌تر و با ارزش‌تری دارد آدم آدمیت را رو کرد خر در لباس آدمیت رفت و آزمود و بیرون آمد و گفت خیلی سخت بود سوختم …

توضیحات بیشتر »

مردی برای خود خانه ای…

مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد …

توضیحات بیشتر »

هر کس یک قاسم میخواهد

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب …

توضیحات بیشتر »