حکیمی به شاگردان خود چنین پند میداد: عزیزان من! مردم چهار دسته اند: یک دسته از آنها دانا هستند و می دانند که دانا هستند، از آنها درس بیاموزید. دسته دیگر دانا هستند ولی نمی دانند که دانا هستند، آنها فراموش کار می باشند، به آنها یادآوری کنید. دسته سوم …
Read More »برزگر و مرضیه؟
روی تخت که دراز میکشیدم، حواسم به تلفنِ توی راهرو بود که مرتب زنگ میخورد. هر بار یکی از بچهها را صدا میکردند، اما در همه این سالها هیچکس به من زنگ نزده بود. دوباره صدای زنگِ تلفن آمد. یکی گوشی را برداشت و بعد داد زد: «برزگر. برزگر!» تا …
Read More »دزد و منصب دولتی؟
وکیلی،دزدی را دید که برای اعدام میبردنش؛با خود بگفت: در حقیقت کشتن این دزد واجب است چون بدون لباس رسمی و منصب دولتی،می خواهد دزدی کند.
Read More »پسرک …
پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید : خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد! پسرک گفت، زیباست، چه کفش های قشنگی دارید ! زن لبخندی زد و با غرور …
Read More »واعظی بر منبر؟
واعظی بر منبر ميگفت: هر كه نام آدم و حوا نوشته در خانه آويزد، شيطان بدان خانه درنيايد. رندی از پاي منبر برخاست و گفت: ای شیخ, شيطان در بهشت در جوار خداوند به نزد ايشان رفت و آنان را بفريفت، چگونه ميشود كه در خانه ما از اسم ايشان …
Read More »شیخ و مرد فقیر؟
فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت، روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک برای خنک نگه داشتن روغن استفاده نمود به او گفتند: پوست روباه حرام است. او برای نظر خواهی نزد یک شیخ رفت و سوال کرد. شیخ عصبانی شد و گفت: تو …
Read More »اشکاش که می ریخت..
نشستم بند کفش کتونی سفیدش رو پروانه ای بستم و دوباره پرسیدم آذر شناسنامه ات که همراته؟ همینطور که از بالا نگاهم میکرد خودش رو کشید عقب و از زیپ بغل کیفش دست کرد شناسنامه اش رو نشونم داد و گفت: «پاشو گردنت درد میگیره اینطور نگام میکنی.» زودتر از …
Read More »شیخی …
شیخی را پرسيدند؟ بیداری اسلامی چیست؟ . . شیخ پاسخ داد : بیدار شدن با بوسه های همسر ، برای نماز صبح را “بیداری اسلامی” مینامند.
Read More »سقراط:
یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیدهام ؟ سقراط گفت: از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.
Read More »سگی نزد شیری…
سگی نزد شیری آمد و گفت: با من کشتی بگیر… شیر گفت: من با تو کشتی نمی گیرم ! سگ با صدای بلند گفت : من هم نزد همه ی سگ ها میروم و به آنها میگویم که شیر سلطان جنگل از کشتی گرفتن با من می هراسد ! شیر …
Read More »
مدرار سایتی برای فهمیدن