✍️«حضرت عیسی مسيح(ع) از مسيري ميگذشت، يك نفر با او برخورد نمود. به محض ديدن مسيح، به او فحّاشی كرد و گفت: اي پسر حرامزادۀ بی اصل و نسب! مسيح(ع) در پاسخ گفت: سلام ای انسان باشرافت و ارزشمند! اطرافيان تعجّب کردند و از مسيح(ع) پرسيدند: او به تو فحّاشي …
Read More »کدام بیمار را مسیح علیه السّلام هم نتوانست شفا دهد⁉️
کدام بیمار را مسیح علیه السّلام هم نتوانست شفا دهد⁉️ «حضرت عیسی بن مریم(علیهما السّلام) فرمودند: من بیماران را مداوا کردم و به اذن خداوند شفایشان دادم. کور مادرزاد را به اذن خدا بینا کردم. مردگان را به اذن خدا زنده کردم. ولی وقتی میخواستم شخص احمق را معالجه کنم …
Read More »گرههای زندگی
گرههای زندگی 🔹زندگى مثل يک كامواست؛ 🔸از دستت كه در برود، مىشود كلاف سردرگم، گره مىخورد، میپيچد بههم، گره گره مىشود، بعد بايد صبورى كنى و گره را به وقتش با حوصله باز كنى. 🔹اگر زياد كلنجار بروى، گره بزرگتر مىشود و کورتر. 🔸يک جايى ديگر كارى نمىشود كرد، بايد …
Read More »معجزه کن
معجزه کن 🔹مردم به دنبال معجزه هستند اما در بيشتر اوقات تعريفی كه از معجزه دارند، درست نيست. 🔸معجزه است اگر بتوانی بَدی را ببينی ولی با خوبی پاسخ بدهی، با كلامت، جنگی را خاموش و صلح را برقرار کنی. 🔹معجزه است اگر بتوانی در جايی كه نتوانی كمک كنی، …
Read More »گناهی کوچک!
گناهی کوچک! کاروانی عازم مکه بود که در میان کاروان پسر جوانی به نیابت از پدر مرحوم خود برای به جای آوردن اعمال حج به مکه میرفت. 🔸پسر جوان را عمویش به پیرمردی مؤمن در کاروان سپرده بود که مراقب او باشد تا پسر جوان حج و اعمال آن را …
Read More »شخصیتشناسی مرد نابینا
شخصیتشناسی مرد نابینا 🔺مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود. پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد، ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ 🔸پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی …
Read More »هرچه داریم امانتهای خدا هستند
هرچه داریم امانتهای خدا هستند 🔺چوپانی که بسیار مؤمن بود، در روستای دوری زندگی میکرد. روزی تنها پسر نوجوانِ خویش را بر اثر بیماری از دست داد، اما صبوری کرد. مدتی بعد همسرش بیمار شد و از دنیا رفت ولی چوپان باز هم ناشکری نکرد و از عبادتِ خدا سست …
Read More »با مشکلات بجنگ
با مشکلات بجنگ 🔹مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستا ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. 🔸ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ …
Read More »يكی همیشه ما را میبيند
يكی همیشه ما را میبيند 🔹فقیری پسری کم سن و سال داشت. روزی به او گفت: بیا با هم برویم از میوههای درخت فلان باغ دزدی کنیم. 🔸پسر اطاعت کرد و با پدر به طرف باغ رفتند. با اینکه پسر میدانست این کار زشت و ناپسند است ولی نمیخواست با …
Read More »مقایسه باطل
مقایسه باطل 🔹در دوران دبیرستان شاگرد اول کلاس بودم. در منطقه عقبمانده شهر درس میخواندم. اکثر همکلاسیها درسخوان نبودند و شیطنت میکردند. 🔸معدلم ۱۶ بود. همیشه فکر میکردم بین این همه بچه درسنخوان و تنبل، آینده من تضمین است. اینها بیکار خواهند بود و من شاغل و پولدار، چون من …
Read More »
مدرار سایتی برای فهمیدن